نفسمـ میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست
...
این پسرایی که همیشه ته ریش دارن
اینایی که هیچوقت موهاشون بلند نیست
اینایی که صداشون مردونست
اینایی که وقتی ازشون جدا میشی تا یه ساعت دستات بو عطرشونو میده
همونایی که وقتی کنارت نشستن بهت اس ام اس میدن دوست دارم!
اینایی که وقتی ازت دلخورن باهات حرف نمیزنن دوست داری محکم بغلشون کنی
اینایی که شبا موقع شب به خیر گفتن میگن مال خودمی
اینایی که بددهن نیستن وقتی فحش ازت میشنون میگن بی ادب :|
اینایی که دستاشونو با دوتا دستت باید بگیری
.
.
.
.
.
اینا خیلی دوست داشتنی ین :D
جمعه هجدهم مرداد 1392 | 15:29 | نفســـ:) |

این پسرایی که همیشه ته ریش دارن
اینایی که هیچوقت موهاشون بلند نیست
اینایی که صداشون مردونست
اینایی که وقتی ازشون جدا میشی تا یه ساعت دستات بو عطرشونو میده
همونایی که وقتی کنارت نشستن بهت اس ام اس میدن دوست دارم!
اینایی که وقتی ازت دلخورن باهات حرف نمیزنن دوست داری محکم بغلشون کنی
اینایی که شبا موقع شب به خیر گفتن میگن مال خودمی
اینایی که بددهن نیستن وقتی فحش ازت میشنون میگن بی ادب :|
اینایی که دستاشونو با دوتا دستت باید بگیری
.
.
.
.
.
اینا خیلی دوست داشتنی ین :D
جمعه هجدهم مرداد 1392 | 15:23 | نفســـ:) |

سلام من بعد مدت ها اومدم!کاری ندارم فقط التماستون میکنم دعام کنید خیلی دعام کنید
سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 | 13:26 | نفســـ:) |

 

تو مثل کسی بودی که مثل هیچ کس نبود...

اما..اما تو هم روح دخترانه ام را زخمی کردی...

تویی که مثل هیچ کس نبودی

......

سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 21:43 | نفســـ:) |

دنبال متنای زیادی گشتم یه عالمه شعرو متن قشنگ خوندم اما همشون انگار یه چیزی کم داشت!هیچ کدومشون نمیتونستن عظمت خوبی و مهربونی شمارو بیان کنن!هیچ کدومشون لایق بیان خوبیای شما نبودن!

شما دریای خوبی و مهربونی و محبتی!هر چی از خوبیاتون بگم کم گفتم!فقط خدارو از بابت داشتن یه دایی و دوست و همراه خوبی مثل شما شاکرم!

من بعد از خدا و خونوادم شمارو دارم دایی جون!بعد تو درجه های بعدی دوستامو اطرافیانم!به هر حال شمام جرئی از خونواده منی!امیدوارم بتونم واستون بهترین باشم دایی گلم!

شما اینقدر به من خوبی کردی که زبونم و کلمات از گفتنش عاجزن!

فقط خواستم یه اپ واستون کنم هدفمم این بود که یه متن قشنگ بذارم ولی هیچ متنی به قشنگی وجود شما نبود!

خیلی دوستون دارم!

از طرف خواهر زادتون نفس

جمعه هفدهم آذر 1391 | 21:12 | نفســـ:) |

روزی که متولد شدی خداوند برای من  خورشیدی را به زمین فرستاد تا زندگیم را گرمی بخشد ان خورشید تو بودی که در اسمان قلب من تا ابد میتابی............
طپش قلب تو قشنگ ترین صدای زندگی من است صدای نفس هایت ارام ترین اهنگ لحظه هایم و روز تولد تو با شکوه ترین و بهترین روز زندگی من است تولدت مبارک
دایی جونم تولدت مبارک ایشالا 1000000000000000سال سایت بالا سر همه عزیزات باشه!دایی جونم خیلی دوست دارم خیلی!تولدت مبارک

فردا تولدتونه اما من اینقدر عجله و ذوق داشتم الان اپ کردم

سه شنبه چهاردهم آذر 1391 | 20:22 | نفســـ:) |

نفس:

اگـه بـهش زنـگ میزنی رد میکنه

اگـه بهش میگی دوســت دارم و اون فقــــط میخنده

اگـه شـبا بدون شبــخیر گفتن تــــو خـوابش میـبره

یعنی تـاریخ انقضـای ِ تو توی دلــــش تموم شده!

این یـه قـانونه! با قانونِ آدما نــجنگ!!!

غــرورت لــِه میشه ....!

یکشنبه دوازدهم آذر 1391 | 18:26 | نفســـ:) |

دلنوشته هام
ادامــﮧ مطلب
جمعه سوم آذر 1391 | 10:55 | نفســـ:) |

فعلا حالم خوبه اوضاعم خوبه کلا همه چی خوبه امیدوارم همینجوری بمونه!
شنبه ششم آبان 1391 | 17:43 | نفســـ:) |

همیشه اشک اونایی که به فکرمون هستن رو در میاریم...

و همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم....

همیشه به کسایی که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم ...

و همیشه کسایی که اصلا فکرشم نمیکنیم به یادمونن.....

پنجشنبه بیستم مهر 1391 | 10:24 | نفســـ:) |

عزیز جفاکار به بطلمیوس سوگند که نیروی عشقت کسر عمرم را معکوس نموده و به خرمن هستی ام اّتش زده است. انگار عمر من تابع وفای توست. قامت رعنایم از هجر تو منحنی شده و تیر عشقت همچون برداری که موازی اّرزوهایم تغییر مکان داده باشد، قلبم را ناقص ساخته است.

شب های فراق که با حرکتی تناوب مانند مکعبی این رواّن رو می شود، چنان نحیفم ساخته که هرگاه به مزدوج خویش دراّیینه می نگرم خیال می کنم از زیر رادیکال بیرونم اّورده اند .

دردایره عشقت اسیرم و مرکزی نمی یابم که اّنی فارغ از خیال تو معادله n مجهولی زندگی ام را حل کنم…


روش فیثاغورث را به خواب دیدم که از وجود سرگشته ام مشتق میگرفت، خدا خدا کردم که ریشه ای نیابد تا همیشه سیری صعودی به سوی تو پیدا کنم. اما ناگهان خیال کردم که تابع نیستم و چون این سخن با وی در میان نهادم فرجه لب هایش به مسطحه 90 درجه ازهم به خنده ای جنون اّمیز گشوده گشت و گفت : «ای حیران وادی سینوس عشق مگر ندانی که پرانتز وجودت بستگی مستقیم به تغییرات دل معشوق دارد!؟»…
لذ ا از بی خبری خویش معذرت خواسته از محضرش بخشایش طلبیدم .

هر شب چون پلکهایم به هم مماس می شود و حدی به بی نهایت می یابم تو را می بینم با زیبایی و سینوس به قوه n به سویم میل داری و زمانی که شکل به علاوه پیدا می کنم درمی یابم که منحنی های اّرزوی من و وصال تو نقطه ی برخوردی ندارند ولی شاید براساس هندسه ی اقلیدسی مانند دو خط موازی باشند که در بی نهایت به هم می رسند .
اَنگاه که بر محور تانژانت ناامیدی سرگردان هستم عشقت برایم مبدأ امید‏‏‏ است و زمانیکه از کسینوس های بی وفاییت فاکتور می گیرم از کروشه رخسارت چشمکی دلفریب به وفای مجهول و ممتنع نویدم می دهی .
اوه ! دلدار بی وفا زمانی که اپسیلن های وعده های تو را در بی نهایت های امیدهای خود ضرب می کنم و از بی وفایی و جفاهای تو به تعداد نامحدود انتگرال می گیرم بازهم خوشحا ل هستم چون حدی دارد و جهت باقیمانده هنوز مثبت است .
زمانی که در می یابم صورت کسر وصالت صفر شده و امید من برابر هیچ خواهد شد و قطره های اشک با تصاعدی هندسی برانحنای گونه ام نزول می کند، اما امیدوارم که جدول جفایت غلط باشد. اما افسوس حتی با حساب احتمالات هم امید وصلت از محالات است. دیگر بیش از این به فرمول وجودت دست نمی برم اما امیدوارم که تالس بزرگ، دل سنگینت را نسبت به من نرم نماید و بیش از این محتاجم نسازد که در لگاریتم اندیشه بدنبال اندازه ی تقریبی وفایت بگردم .
پنجشنبه بیستم مهر 1391 | 10:13 | نفســـ:) |

خدایا به کی بگم دلتنگم؟؟

دلتنگ کسی که خالی وجودم رو از خود پُر میکرد

و پُری دلم را با وجود خود خالی

جمعه چهاردهم مهر 1391 | 22:12 | نفســـ:) |

چقدر پیراهن مردانه ی پشت ویترین مغازه ها قشنگند!!

تو را که در آنها تصور میکنم ،،وسوسه ي خريدشان به سرم ميزند

اما.... مي بيني ؟؟

فقط مانده بود اينها نبودنت را به رخم بكشند كه كشيدند!!!

جمعه چهاردهم مهر 1391 | 22:11 | نفســـ:) |

من درد می کشم تـو اما چشم هایت را ببنـد !

سخت است بـدانــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی ... !!!!

جمعه چهاردهم مهر 1391 | 22:11 | نفســـ:) |

وقتی بغض میکنم دلم میخواد

خدا از آسمون بیاد زمین اشکامو پاک کنه

دستمو بگیره و بگه :

بیا بریم اینجا اذیتت میکنن...

جمعه چهاردهم مهر 1391 | 22:10 | نفســـ:) |

يه وقــــتایی که دلت گـرفته ؛
بغض داری ،
آروم نـیستی !
دلت بـــراش تـنگ شده ....
حـوصله ی هـیـچـکسو نـداری !
به یــاد لحظه ای بیفت کـه :
اون هــمه ی بی قـراری هــای تـو رو دیـــد؛
امــا ....
چـشمـاشـو بست و رفــت ... !!!

جمعه چهاردهم مهر 1391 | 16:11 | نفســـ:) |

دلتنگ تو ام یارا افسوس نمی دانی


ویران تو ام یارا افسوس نمی خوانی

با یاد تو خوش بودن آخر که شود راضی؟

با یاد تو و بی تو ! آخر چه شکیبائی ؟

دل را به کجا رانم بی مستی و میخواری

سرمست تو ام یارا ای کاش که باز آئی

این سلسله زلفان با دست بیاشوبی
............
کاین چشم خمار من با اشک نیالائی

این قلب پریشان را با خنده بیاسایی
.......

چی بگم از حالو روزم چی بگم............


ادامــﮧ مطلب
جمعه چهاردهم مهر 1391 | 14:35 | نفســـ:) |

نمیدونم تا حالا کدوماتون چند نفرتون به ته ته ته ته ته خط رسیدید!جایی که دیگه نمیدونی چیکار کنی به هر دری میزنی تا کارت درست شه به همه رو میندازی همرو التماس میکنی ضجه میزنی ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰بار به خودکشی فکر میکنی و....اونجاس که با تمام وجود خدارو داد میزنی از ته دل!خدارو التماس میکنی و اونجایی به اخر میرسی که خدام جوابتو نده!اره من به ته خط رسیدم!سر یه مشت حماقت یه مشت بچه بازی یه مشت دیوونگی!حالا دیگه شدم یه جنازه...............

دوس دارم موهامو از ته بزنم ابروهامو تیغ بندازم همرو!مثل مژده یکی از فامیلامون!البته اون واقعا دیوونه شده بود این کارو کرده ولی منم دست کمی از حال اون ندارم!

من از خدا گله دارم!مگه اون را توبرو باز نذاشته بود؟مگه ستار العیوب نبود؟مگه راه بازگشتو باز نذاشته بود؟مگه راه بخششو باز نذاشته بود؟خدایا تو منو ول کردی میدونم!چرا این راهاتو به بنده هاتم یاد ندادی؟

من دیگه نمیتونم راحت زندگی کنم!من شدم یه جنازه!حوصله صحبت با کسیو ندارم!نمیخوام کسیو ببینم!فقط میخوام تو خونه باشم!همین

فقط دنبال یکم ارامشم!دیگه هیچی ارومم نمیکنه!کسیم که میتونه ارومم کنه دیگه این کارو نمیکنه!حاضرم هر کاری کنم ولی فقط یه لحظه ارامش داشته باشم!دوستم عارفه با خنده گفت برو سیگار بکش میدونم شوخی کرد ولی راست گفت!حرفشو جدی گرفتم!شاید حداقل بتونم یکم ارامش پیدا کنم

یه روزی رمز ادامه مطلبامو بهت میدم که دیگه زنده نخواهم بود


ادامــﮧ مطلب
جمعه چهاردهم مهر 1391 | 8:54 | نفســـ:) |

این روزا کم حرف شدم.........یعنی از دیشبه..........نه دیروز..........نمیدونم کی!یه عالمه حرف تو دلمه که نمیدونم به کی بگم!نمیدونم کجای دلم جاشون بدم؟من دلم دریا نیست!اگرم بود تا الان پر میشد!دیگه نمیخوام حرف بزنم!

اگه تو وبم به همه کامنتا جواب نمیدم یا وب کسی نمیرم کامنت بذارم و همه پستام رمز خصوصی داره منو ببخشید...........


ادامــﮧ مطلب
جمعه هفتم مهر 1391 | 21:38 | نفســـ:) |

کدامین نغمه نی می برد امشب مرا تا تو

که دارم شوق پرواز پری وارانه ای با تو

من از روی صداقت دوستت می داشتم،

آری؛

و با این سادگی بر خویش می بالیدم
اما تو،


چه شب هایی که با آن خاطرات زنده تا هر روز

نشستم گریه کردم

عاشقانه خویش را با تو....


یقین دارم که روزی می رسد دستی ز ناپیدا


و مارا می رساند تا تفاهم،

دوستی،


تا تو.....

 

+دارم ازدواج میکنم


ادامــﮧ مطلب
جمعه هفتم مهر 1391 | 12:54 | نفســـ:) |